آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

258. دایی آرش

وااااای شادمممممم ... صبح ساعت 6:30 تلفن زنگ خورد گیج خواب بودم ... مامان بود شنگووووول ! گفت پاشو بیا اینجا سورپرایز دارم ... منم خواب خواب ... گفتم بابا مرخص شده؟؟؟ خوب آخه کله ی سحر چجوری مرخص شده؟؟؟ گفت نه بهتر از اون:) گفتم آرش اومده؟؟؟ گفت آره! وای خوابم یکباره پرید ... مرتضی بیچاره هول شده بود که چی شده کله ی صبح :)) آخه همه میدونن تا 11 اینا خونه ی ما نباید زنگ بزنن خخخخخ خلاصه پاشدم جمع کردم و امیتیس رو پیچیدم تو پتو و د برو :)) وای داداشیم بعد از 3 سال اومده بود ... درسته تنها اومده ولی بازم خوبه ... خدا رو شکر:* ظهر افشین اینا هم اومدن و بعدازظهر رفتیم پیش بابا ... طفلی بابا کلی گریه کرد:( تا حالا گریه شو ندیده بودم البته ...
6 آبان 1392

257. به به!

امروز دی وی دی هات رو آوردن ... قرار بود دیروز بیارنش ولی بهرحال! این دی وی دی ها دو زبانه س ... زبان فارسیش مسلما تلفظش خوبه ولی انگلیسیش رو دوست ندارم ... خوب تلفظ نکردن! ولی خوب بعض هیچیه :) وسطهاش هم دو تا عروسکن که آواز میخونن و فعلا ازشون خوشت اومده :)   خلاصه گذاشته بودم برات و خودم تو اتاق بودم ... مثلا هرچی میگه تو باید تکرار کنی :) دیدم خانومه داره میگه : هندوانه! و تو میگی : به به :* گوشی تلفن رو برمیداری و میگی : کیه؟ :)) ...
5 آبان 1392

255. کارهای جدید

-- برات شعر میخونم شعرم رو تکمیل میکنی :  آمیتیس نگو  - بلا بووو موی بلند روی سیاه ناخن دراز  - وا وا وا وا :* -- میریم تو پارکینگ دیگه نمیخوای بیای سوار اسانسور شی ... بابا میگه بابا ما رفتیم خدافظ! میگی فظ :* -- میشینی تو صندلی غذات و غذا برات میریزیم تو سینی صندلی و تو تا یکی میخوری و یکم بازی میکنی بهت غذا میدیم :) ولی خوب کثیف کاری زیاد داره ... تقریبا روزی 2 دست از بالا تا پایین عوض میکنی :) ولی از نظر من می ارزه :* -- کتاب میخونی برای خودت شدید! خیلی بانمک میری کتاب رو باز میکنی و زیر لب یه چیزایی میگی :* -- یه شبکه ی جدید گرفتیم به اسم قاصدک ... برنامه های جالبی داره برای بچه ها ... مخصوصا سن شما - البت...
3 آبان 1392

254.مریضی مزخرفففففففف!

ممنون از دوست جونایی که جویای حال گل سرخ ما هستن:* والا رو به بهبوده ... مریضیش هم یه جور تبخال دهانی بود! مریضی ها هم جهش پیدا کردن خراااااااااا! دکتر گفت احتمالا کسی که تبخال داشته بوسیدتش ... خوب شاید طرف هم نمیدونسته ولی بهرحال این از این! روز و شبهای مزخرفی داریم هنوز ... روزها در حال نق و ناله:( شبها در حال جیغغغغغغغغغغغ:(( خیلی بده آدم با جیغ از خواب بپره ولی خوب 7-8 روزی هست ما در این احوالیم! حتی بعضا خواب که هستم صدای جیغش رو میشنوم و بیدار میشم میبینم خواب بوده! حالا بگذریم ... بابای مهربونم بیمارستان بستری شد :( 2-3 هفته ای بود که حالت سرماخوردگی داشت و تب و لرز میکرد ... هی میرفت بیمارستان آزمایش میداد و میگفتن عفونت تو بدنته ...
30 مهر 1392

253.تب

2-3 روزه تب میکنی ... دیروز رفتیم پیش دکتر و گفتن داری سرما میخوری ولی نمیدونم چرا حس میکنم داری دندون درمیاری ... در هر حال بیحالی و غذا نمیخوری و اعصاب من داغونه :( شبها بیداریم یعنی تو خواب ولی هر چند دقیقه جیغ میزنی و بیدار میشی و منم مجبورم بیدار باشم ... خلاصه روزهای بدی داریم ... از همه بدتر اینه که همش داری غر میزنی و ناله میکنی و دلم برات کبابه :( زود خوب شو مامانی :*
25 مهر 1392

252. خاله تهمین

واااای خوشحالم :) خاله تهمین برات دو تا چیز خوشگل درست کرده بود و سپرده بود به تاییس جون و رفتم گرفتم ... خیلی دوست داشتم خودش رو میدیدم ولی نشد:( خیلییییییییی خوشگلن:* دستت درد نکنه خاله جونی:* خوب در راستای اینکه دست خالی هم نمیتونم برگردم یه بادی دیگه هم خریدم:دی این ریسه ی اسمت: اینم فرشته و چشم نظرت:  اینم بادی ای که امروز گرفتم ... مال همون پک سری قبلی بود ... این اون بادی شلواری که کثیف کردی و شستم خخخخ جدیتم رو ببین تو عکس گذاشتن برات مامانی:* اینم شلوارت که با نمدهای خاله هانی درست کردمش . مرسی خاله:* امروز علاوه بر " تو رو " که چندین روزه میگی " برو " هم گفتی :*  بعد برات حسنی میخونم ... ...
21 مهر 1392

251. گردش با بابا:)

امروز بابا مرتضی خونه بود ... صبح رفت دندونپزشکی و بعدش خوابید و بعدازظهر میخواست بره بیرون ... منم خیلی خسته بودم گفتم آمیتیس رو هم ببر ... خلاصه لباس تنت کردم و راهی شدین و 2 ساعت توووووووووپ خوابیدم:) دستش درد نکنه:* حسابی حال داد ... ولی خوب همش دلشوره ی نبودن تو رو هم داشتم ... راست میگن آدم سگ باشه مادر نباشه :) همش دلشوره داری با اینکه من از بابا مطمئن تر از خودمم ... خلاصه زنگ زدم ببینم کجایین ... آخه قرار بود استارت ماشین رو درست کنین ولی بازم قرار شده بود یه روز صبح ببره ماشین رو و برای اینکه من استراحت کنم بابا برده بودت باغ پرندگان:) خلاصه که کلیاتی بهت خوش گذشته بود و شنگول برگشتی ... برگشتنه هم از دارتلا پیتزا و مرغ سوخاری گر...
20 مهر 1392

250. خرید لباس!

بادی استین بلند و شلوار تو خونه ای برات میخواستم ... خلاصه با خاله هانی قرار گذاشتیم بریم پیش تاییس جون . دیشب گوشی بابا مرتضی کلا قاطی کرد و کلی وقت صرف کردم و کاری از پیش نبردم:( بعدم شما شام گوشت کوبیده خورده بودی و دلدرد گرفتی خلاصه تا 5 بیدار بودیم! صبح گوشی رو بردیم یه فروشگاه روبروی نارون ... بعدم رفتیم خونه ی بابایی اینا البته با گصیبت فراوون ... باز ماشین روشن نشد ... امان از بابای تنبل ... خوب ببر استارتش رو درست کنن دیگه:( مامان هم نبود با ویدا جون ناهار رفته بودن بیرون ... خوابوندمت و رفتم گوشی رو گرفتم ... عصری همزمان با اومدن مامانی خاله هانی و همسرش اومدن دنبالم و رفتیم پیش تاییس جون ... تو رو هم نبردم :) خلاصه بعد از کل...
17 مهر 1392