258. دایی آرش
وااااای شادمممممم ... صبح ساعت 6:30 تلفن زنگ خورد گیج خواب بودم ... مامان بود شنگووووول ! گفت پاشو بیا اینجا سورپرایز دارم ... منم خواب خواب ... گفتم بابا مرخص شده؟؟؟ خوب آخه کله ی سحر چجوری مرخص شده؟؟؟ گفت نه بهتر از اون:) گفتم آرش اومده؟؟؟ گفت آره! وای خوابم یکباره پرید ... مرتضی بیچاره هول شده بود که چی شده کله ی صبح :)) آخه همه میدونن تا 11 اینا خونه ی ما نباید زنگ بزنن خخخخخ خلاصه پاشدم جمع کردم و امیتیس رو پیچیدم تو پتو و د برو :)) وای داداشیم بعد از 3 سال اومده بود ... درسته تنها اومده ولی بازم خوبه ... خدا رو شکر:* ظهر افشین اینا هم اومدن و بعدازظهر رفتیم پیش بابا ... طفلی بابا کلی گریه کرد:( تا حالا گریه شو ندیده بودم البته ...







